نگاهی روانشناختی به کتاب بیماری ملالت اثر خوسفا رُس ولاسکو
قسمت اول: تعریف و تاریخچه ملالت کارکردی و ناکارکردی
ملالت یا بیحوصلگی از آن دسته تجربههایی است که تقریباً همه انسانها آن را میشناسند، اما کمتر کسی درباره آن جدی فکر میکند. ما معمولاً وقتی حوصلهمان سر میرود، سعی میکنیم سریع از آن فرار کنیم: گوشی را برمیداریم، شبکههای اجتماعی را بالا و پایین میکنیم، تلویزیون روشن میکنیم، کاری تازه شروع میکنیم یا صرفاً منتظر میمانیم زمان بگذرد. با این حال، پرسش مهم این است: آیا ملالت فقط یک احساس ناخوشایند و بیارزش است، یا میتواند پیامی مهم درباره وضعیت روانی و زندگی ما داشته باشد؟
خوسفا رُس ولاسکو در کتاب The Disease of Boredom: From Ancient Philosophy to Modern Psychology تلاش میکند ملالت را از زاویهای گسترده بررسی کند؛ از فلسفه باستان تا روانشناسی مدرن. او نشان میدهد که ملالت در تاریخ غرب اغلب بهعنوان نوعی بیماری، نفرین، ضعف اخلاقی یا نشانهای از فساد روحی فهمیده شده است. اما در عین حال، نویسنده تأکید میکند که ملالت همیشه بیماری نیست. گاهی ملالت یک علامت سالم است؛ علامتی که به ما میگوید چیزی در رابطه ما با خودمان، محیطمان یا فعالیتی که انجام میدهیم درست کار نمیکند.
یکی از جذابترین نقاط شروع بحث، اشاره به نگاه کییرکگور، فیلسوف دانمارکی، است. او در کتاب یا این/یا آن با زبانی طنزآمیز و فلسفی میگوید خدایان حوصلهشان سر رفت، پس انسان را آفریدند. آدم تنها بود و حوصلهاش سر رفت، پس حوا آفریده شد. سپس آدم و حوا با هم دچار ملال شدند، بعد خانواده، جامعه و ملتها نیز گرفتار آن شدند. این تصویر، هرچند اسطورهای و ادبی است، اما نکتهای عمیق را بیان میکند: ملالت از آغاز با تجربه انسانی گره خورده است.
در نگاه روزمره، ما معمولاً ملالت را مسئلهای کوچک میدانیم. مثلاً میگوییم: «حوصلهام سر رفته»، «هیچ کاری برای انجام دادن ندارم»، «همه چیز تکراری شده» یا «از این وضعیت خسته شدهام». اما ملالت فقط نبود سرگرمی نیست. از نظر روانشناختی، ملالت زمانی رخ میدهد که میان نیازهای ذهنی ما و شرایطی که در آن قرار داریم، ناهماهنگی ایجاد شود. ممکن است فعالیتی بیش از حد ساده، تکراری یا بیمعنا باشد. ممکن است ذهن ما توان تمرکز نداشته باشد. ممکن است احساس کنیم کاری که انجام میدهیم ارزش تلاش ندارد. در همه این حالتها، ملالت ظاهر میشود تا به ما بگوید رابطه ما با وضعیت فعلی دچار مشکل شده است.
ولاسکو به نکته مهمی اشاره میکند: ملالت در بیشتر موارد بیماری نیست، بلکه «نشانه» است. درست مانند درد جسمانی که همیشه خودِ بیماری نیست، بلکه گاهی علامتی است که نشان میدهد جایی از بدن نیاز به توجه دارد، ملالت نیز میتواند درد روانی خاصی باشد که ما را نسبت به یک ناهماهنگی آگاه میکند. این ناهماهنگی ممکن است درون ما باشد؛ مانند خستگی، افسردگی، بیهدفی یا کاهش انگیزه. همچنین ممکن است بیرون از ما باشد؛ مانند محیطی تکراری، شغلی فرساینده، رابطهای بیروح یا ساختاری که امکان تغییر و انتخاب را از ما میگیرد.
از اینجا میتوان میان دو چهره اصلی ملالت تفاوت گذاشت: ملالت کارکردی و ملالت ناکارکردی. ملالت کارکردی همان نوعی از بیحوصلگی است که در زندگی روزمره تجربه میکنیم و میتواند به ما کمک کند مسیرمان را اصلاح کنیم. برای مثال، فرض کنید در حال خواندن کتابی هستید و ناگهان متوجه میشوید هیچ علاقهای به ادامه آن ندارید. شاید متن برایتان جذاب نیست، شاید زمان مناسبی برای مطالعه انتخاب نکردهاید، یا شاید انرژی ذهنی کافی ندارید. این ملالت به شما میگوید بهتر است مکث کنید، شرایط را بسنجید و تصمیم بگیرید: ادامه بدهم؟ استراحت کنم؟ کتاب دیگری انتخاب کنم؟ یا دلیل بیحوصلگیام را دقیقتر بررسی کنم؟
این نوع ملالت را میتوان «موقعیتی و گذرا» نامید. یعنی در یک موقعیت خاص به وجود میآید و با تغییر شرایط از بین میرود. مثلاً وقتی در صفی طولانی منتظر ماندهاید، در جلسهای کسلکننده نشستهاید یا کاری یکنواخت انجام میدهید، ممکن است دچار ملال شوید. اما پس از پایان آن موقعیت، احساس بیحوصلگی نیز کاهش مییابد. چنین ملالتی الزاماً بد نیست. حتی میتواند مفید باشد، چون ما را به حرکت، تغییر، بازنگری و انتخاب تازه دعوت میکند.
ملالت کارکردی به ما کمک میکند انرژی روانی خود را هدر ندهیم. ذهن انسان ظرفیت محدودی برای توجه دارد. وقتی فعالیتی برای ما بیمعنا، بیپاداش یا نامتناسب با نیازهایمان است، ملالت میتواند نوعی پیام حفاظتی باشد: «اینجا چیزی برای تو وجود ندارد» یا «لازم است رویکردت را تغییر دهی». به همین دلیل، بیحوصلگی گاهی مقدمه خلاقیت، تصمیمگیری یا خودشناسی است؛ البته نه به این معنا که هر کس بیشتر حوصلهاش سر برود، حتماً خلاقتر یا عمیقتر میشود. این یکی از سوءتفاهمهای رایج درباره ملالت است.
ولاسکو هشدار میدهد که نباید ملالت را سادهلوحانه تقدیس کنیم. برخی تصور میکنند بیحوصلگی همیشه به نبوغ، خلاقیت یا کشف معنا منجر میشود. اما واقعیت پیچیدهتر است. ملالت تنها زمانی میتواند سازنده باشد که فرد توانایی تأمل، انتخاب و تغییر داشته باشد. اگر فرد در ملالت گیر کند و نتواند از آن عبور کند، همین تجربه میتواند به رنجی فرساینده تبدیل شود.
اینجاست که با ملالت ناکارکردی روبهرو میشویم. ملالت ناکارکردی زمانی پدید میآید که بیحوصلگی مزمن، مداوم و ناتوانکننده شود. در این حالت، فرد فقط از یک موقعیت خاص خسته نیست، بلکه تقریباً در بسیاری از موقعیتها احساس بیمعنایی، بیانگیزگی و نارضایتی دارد. او نمیتواند فعالیتی پیدا کند که واقعاً درگیرش کند، نمیتواند آیندهای مطلوب تصور کند و نمیتواند راهی برای خروج از وضعیت روانی خود بیابد. این نوع ملالت ممکن است با مسائل روانشناختی یا عصبی همراه باشد و نیازمند توجه جدیتر است.
کتاب میان چند نوع ملالت ناکارکردی تمایز میگذارد. نخست، ملالت فردی و مزمن است. در این حالت، منبع اصلی ملالت در درون فرد قرار دارد. فرد آمادگی بالایی برای بیحوصلگی دارد و در موقعیتهای مختلف، حتی وقتی دیگران سرگرم یا درگیر هستند، همچنان احساس تهی بودن و بیانگیزگی میکند. چنین وضعیتی میتواند با افسردگی، اضطراب، مشکلات توجه، فرسودگی روانی یا ناتوانی در تنظیم هیجان ارتباط داشته باشد. البته تشخیص دقیق آن نیازمند ارزیابی حرفهای است و نباید هر بیحوصلگی طولانی را فوراً بیماری دانست.
نوع دوم، ملالت موقعیتی و مزمن است. این نوع بسیار مهم است، چون نشان میدهد گاهی مشکل از فرد نیست، بلکه از محیط است. ممکن است انسان در شرایطی قرار بگیرد که واقعاً خستهکننده، تکراری و محدودکننده است و امکان تغییر آن را ندارد. برای مثال، فردی که سالها در شغلی بدون رشد، بدون معنا و بدون اختیار کار میکند؛ دانشآموزی که در محیطی خشک و فاقد خلاقیت آموزش میبیند؛ یا کسی که در تنهایی طولانی و محرومیت از ارتباط انسانی گرفتار شده است. در این موارد، ملالت فقط یک واکنش شخصی نیست، بلکه پاسخی طبیعی به محیطی ناسالم یا تغییرناپذیر است.
اگر ملالت مزمن ادامه پیدا کند، ممکن است به شکل عمیقتری تبدیل شود: ملالت وجودی یا ملالت عمیق. در این وضعیت، فرد فقط از یک فعالیت یا محیط خسته نیست؛ بلکه از خود زندگی احساس خستگی میکند. همه چیز بیمعنا، بیارزش و تکراری به نظر میرسد. فرد ممکن است احساس کند هیچ هدفی ارزش دنبال کردن ندارد و هیچ تغییری واقعاً ممکن نیست. این نوع ملالت در ادبیات و فلسفه با واژههایی مانند «دلزدگی»، «فرسودگی وجودی»، «پوچی» یا ennui توصیف شده است.
اهمیت بحث ولاسکو در این است که به ما یادآوری میکند ملالت را باید جدی گرفت، اما نباید از آن ترسید. ملالت نه همیشه بیماری است و نه همیشه نعمت. ملالت یک تجربه روانشناختی چندلایه است که میتواند از یک بیحوصلگی ساده تا رنجی عمیق و وجودی گسترده شود. هنر ما این است که بفهمیم با کدام نوع ملالت روبهرو هستیم.
اگر ملالت ما گذرا و موقعیتی است، شاید کافی باشد فعالیت را عوض کنیم، استراحت کنیم، هدفمان را روشنتر کنیم یا چالشی تازه ایجاد کنیم. اگر ملالت ما مزمن و فردمحور است، بهتر است به وضعیت روانی، سبک زندگی، کیفیت خواب، روابط، انگیزهها و سلامت ذهنی خود توجه کنیم. اگر ملالت از محیط میآید، لازم است ببینیم چه چیزهایی در شرایط زندگی ما محدودکننده، تکراری یا بیمعنا شدهاند. و اگر ملالت به سطحی عمیق و وجودی رسیده، گفتوگو با متخصص سلامت روان میتواند بسیار کمککننده باشد.
در نهایت، ملالت را میتوان نوعی زبان روان دانست؛ زبانی که گاهی آرام و گذرا حرف میزند و گاهی بلند، دردناک و مداوم. اگر به این زبان گوش دهیم، شاید بتوانیم بفهمیم کجا از زندگی خود فاصله گرفتهایم، چه چیزی برایمان بیمعنا شده و به چه تغییری نیاز داریم. ملالت اگر فهمیده شود، میتواند آغاز حرکت باشد؛ اما اگر نادیده گرفته شود، ممکن است به فرسودگی، پوچی و رنجی پایدار تبدیل شود.
